من سرم توی کار خودم بود
بعد یه روز یه نفرو دیدم
اون این شکلی بود
ما اوقات خوبی با هم داشتیم
من یه کادو مثله این بهش دادم
وقتی اون کادومو قبول کرد من اینجوری شدم
ما تقریبا همه شبها با هم گفت و گو میکردیم
وقتی همکارام من و اونو توی اداره دیدن اینجوری نگاه میکردن
و منم اینجوری بهشون جواب میدادم
اما روز ولنتاین اون یه گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه
و من اینجوری بودم
بعدش اینجوری شدم
احساس من اینجوری بود
بعد اینجوری شدم
بله….آخرش به این حال و روز افتادم
پدر عاشقی بسوزه
نظر یادتون نرررررررره !!!!!
همیشه وقتی یکی ازم میپرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... .
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم: یکی!!! میدونی چرا؟ چون قویترین و بزرگترین عددیه که میشناسم... .
دقت کردی که قشنگترین و عزیزترین چیزای دنیا همیشه یکی هستن؟؟؟ ماه یکیه... .
خورشید یکیه... .
زمین یکیه... .
خدا یکیه... .
مادر یکیه... .
پدر یکیه... .
تو هم یکی هستی... .
وسعت عشق من به تو هم یکیه... .
پس اینو بدون از الآن و تا همیشه یکی دوستت دارم... .


شاهدخت مهری ماه سلطان (۲۱ مارس ۱۵۲۲ – ۲۵ ژانویه ۱۵۷۸) دختر سلطان سلیمان اول و خرم سلطان بود. او در قسطنطنیه به دنیا آمد. او همسر رستم پاشا، سومین وزیر اعظم سلطان سلیمان اول، بود. مهرماه به معنی خورشید و ماه است.
مهری ماه سلطان همه ی امپراطوری عثمانی را به همراه پدرش ، برای بررسی اراضی و سرزمین های فتح شده ، سفر کرده است. در ۲۶ نوامبر ۱۵۳۹ در استانبول ، او در سن ۱۷ سالگی با داماد رستم پاشا ، وزیر اعظم سلیمان ، ازدواج کرد ، البته او ناراضی بود اما در این طول او از نظری هنری شکوفا شد و تا زمان مرگ شوهرش ، پدرش را در سفر ها همراهی می کرد. او تنها یک شاهدخت نبود بلکه او عنوان والده سلطان را در زمان سلطنت برادر کوچکش سلیم دوم ، دریافت کرد. در ترکیه عثمانی ، والده سلطان ، دسترسی قابل ملاحظه ای به منابع اقتصادی و همچنین گاهی در پروژه های معماری داشت. معروف ترین بنای مهرماه سلطان ، دو مجتمع مسجد بزرگ در استانبول بود که توسط معمار پدرش ، معمار سنان ساخته شد. او در استانبول در ۲۵ ژانویه ۱۵۷۸ درگذشت.
اینم عکس شخصیت های دیگه ی حریم سلطان
نظر یادتون نررررره
نظر فراموش نشه
بای بای
به درخواست کیمیا:
مایا دوست دختر آینده ی مارکوس جونه که بعد از مرگ کارول توی فصل آخر باهم آشنا میشن
نظر یادتون نره
حتما بخونیدش خیلی قشنگه
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه
خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه
…
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم
شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا
بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا
میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل
دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پ
رید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و
هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا
پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره
بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد
پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و …
دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو
دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با
ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که
اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد
ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من
میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی
میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه
مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش
داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی
قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای
سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد
روی قلبمه! چه قدرتمند بود!
همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و
بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …
نظر یادتون نره
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که نویسندهاش مشخص نیست!
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!؟
احضار جن
وقتی شب 4شنبه از نیمه گذشت.می توان این احضار را در اتاقی نیمه تاریک و به تنهایی انجام داد.
طریقه ای آن اینچنین است که آیات بیست ونهم تا سی و یکم از سوره ی احقاف را 105بار بخوانید.یکی از جنیان ظاهر خواهد شد و ممکن است در هر شکلی یاشد اما خوف ننماید و آنچه را که مجاز است بپرسید که جواب خواهد شنید.اگر این عمل مکررا درشبهای 4شنبه تکرار شود هر بار لازم نیست که 105بار آیات خوانده شود بلکه ممکن است در دفعات تکرار پایین تر نیز جن ظاهر شود و بعدها حتی ممکن است در حدود 10 15 20 40 و غیره تعداد تقلیل یابد و جن ظاهر شود.آیات قرآنی را درست بخوانید و به معانی فارسی آنها نیز در ضمن خواندن توجه کنید و سعی نمایید با تمرکز حواس توام شود که مسلما نتیجه مطلوب حاصل خواهد شد.
شروع آیات قرآنی:(و اذ صرفنا الیک نفرامن الجن)و پایان آن تا:(و یجرکم من عذاب الیم) "از 29 تا 31 سوره احقاف"
توجه:
احضار جن(1):اجازه از اساتید صاحب فن لازم است, پس بدونه اجازه دست به این کار نزنید.
احضار جن(2):جن ها هم مثل انسان ها صالح و غیره صالح هستنند,امکان آن است که ارتباط با بعضی از آنان که صالحانند سبب خیر و اگر طرف از گمراهان باشد,نتیجه ای جز شر بزرگ در بر نخواهد داشت لذا اعتماد بر سخنان کاهنان در معرض اشکال و شک قرار دارد چرا که ممکن است منابع سخنان و اخبارشان راست و صواب یا دروغ و خطا باشد
اگر نظر ندید چهارتا از این جنا رو میفرستم پیشتون
خوشتون اومد؟؟؟
نظر یادتون نره
اینم چند تا ترول باحال امیدوارم خوشتون بیاد :
خوشتون اومد؟؟؟؟؟
نظر فراموش نششششششششه
اینم عکس های ازبوسه تاعشق،،،واااسه شما بچه های خوب!!!
عکس های کنان:
عکس های لامیا:
عکس های پرنسس جاویدان:
چندتا عکس قاطی پاطی::::
عکس های ملک:
چقدر نازه؟؟؟؟
عکس های لیلا::
به نظرتون خوشمل بودن؟؟؟؟
پس حتمانظر بدین!!!!!
چندتا عکس از سریال کوزی گونی کذاشتیم!!!!برید حال کنید!!@@!!
عکس از کوزی(مهند):
عکس گونی:
عکس از جمره:
واماعکس های بانو:
اینم یه عکس کلی از کوزی گونی!!!!
حاااال کردین؟؟؟؟
نظر...نشه...فراموش!!!!
.: Weblog Themes By Pichak :.